خاطرات پاییز 90 اسراءجون
8 مهر: از بندسر اومدیم من خیلی گریه کردم دلم برا همه تنگ شده بود. اسرا خواب بود و با دیدن حلیمه شون گریه کرد. 9مهر: اسرا جون خیلی شیرینی نمیتونم بگم چقدر از دیدنت لذت میبرم مامانی. 13 مهر: از در رفتیم تو اسراء گفت انام . بعد من متوجه شدم که میگه سلام. از پله می ره بالا میگه آ علی 16 مهر: امشب به مناسبت هفته ی نیروی انتظامی به اتفاق همه ی کارمندان پاسگاه گلوگاه شام تالار لاله دعوتیم . اسماعیل هم به عنوان سرباز نمونه دعوت شد قراره جایزه بگیره . روز جهانی کودک هم هست به بچه ها لیوان دادن. به اسماعیل به عنوان سرباز ساعی کیف و پتوی مسافرتی دادن. دستشون درد نکنه. 18 مهر: اسرا میگه خاپیس یعنی خداحافظ . هر چی م...
نویسنده :
عطیه ریاحی
10:32



